X
تبلیغات
آلونک تنهائی

قالب وبلاگ


آلونک تنهائی
در سینه غمی هست که در لفظ نیاید 
 

شاهد مرگ غم‌انگیز بهارم چه کنم 
ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم


.

نیست از هیچ طرف راه برون شد ز شبم
زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم


.

از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند
سخت دلبسته این ایل و تبارم چه کنم

.


من کز این فاصله غارت شده چشم توام
چون به دیدار تو افتد سر و کارم چه کنم

.


یک به یک با مژه‌هایت دل من مشغول است
میله‌های قفسم را نشمارم چه کنم


====


«سیدحسن حسینی»

[ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 ] [ 16:35 ] [ مهدی ]
امشب غزل بر موج دریا مینویسم
از بس تو را  پایین وبالا مینویسم
 
 
امشب بنام سادگی های  قشنگت
من شعر هایم را چه زیبا مینویسم
 
 
امشب جریمه های مشق چشمهایت
تا صبح روی آب و بابا  مینویسم
 
 
امشب تو را دارم و تا پایان شعرم
من های خود را جملگی ما مینویسم
 
 
امشب خدا هم عاشق تفسیر ما شد
 از بس که  با چشمت  فریبا مینویسم
 
 
امشب تمام دوست دارم های عالم
 یکجا برای تو همین جا  مینویسم
 
 
امشب تمام مهربانی ها ی دنیا
من پای خوبی های « مینا »مینویسم
 

====


دلجووو

[ جمعه بیست و هفتم دی 1392 ] [ 17:5 ] [ مهدی ]
 

 

خدا می خواست در چشمان من زیبا ترین باشی


شرابی در نگاهت ریخت تا گیرا ترین باشی

 


نمی گنجید روح سرکشت در تنگنای تن


دلت را وسعتی بخشید تا دریا ترین باشی

 


تو را شاعر، تو را عاشق پدید آورد و قسمت بود


که در شمسی ترین منظومه مولانا ترین باشی

 


مقدر بود خاکستر شود زهد دروغینم


تو را آموخت همچون شعله بی پروا ترین باشی

 


خدا تنهای تنها بود و در تنهایی پاکش


تو را تنها پدید آورد تا تنها ترین باشی

 


خدا وقتی تو را می آفرید از جنس لیلاها


گمان هرگز نمی بردم که واویلا ترین باشی

 

======

/* 

[ جمعه بیستم دی 1392 ] [ 17:53 ] [ مهدی ]

  مجنونم  و  خــو  کرده  بـــه  هرگز  نرسیدن
با این همه سخت است دل از چون تو بریدن

از تو فقط آزردن و هی کــوزه شکستن
از من همه دل دادن و پا پس نکشیدن

دل  کفتر ماتم زده ای بود که با عشق
کارش شده بـی واهمــه از بام پریدن

چون سرخ ترین سیب در آغــوش درختی ،
سخت است تو را دیدن و از شاخه نچیدن

آن گونه  دچارت شده یوسُف که خودش هم
افتاده  بـــه عاشـق  شدن   وجامـــه دریدن

اعجاز تو مغرورترین  ساحره ها را
وادارنمود ست به انگشت گزیدن

تا این که  به هر جا ببرد عطر تنت را
واداشته ای  باد صبــــا را بــه وزیدن

ای چـــادر گلدار پریشـــان شده  در باد
خوب است به دنبال تو یک دشت دویدن


======

/* 
[ پنجشنبه پنجم دی 1392 ] [ 21:59 ] [ مهدی ]
 

من از خدا کــــه تـــو را آفرید ،  ممنونم

از آن که روح به جسمت دمید، ممنونم

 

از آن که مثل بت کوچکی تراشت داد

از آن که طــرح تنت را کشید ممنونم

 

تو راه میروی اندام شهر می لرزد

من از تمــام درختان بیـــد ممنونم

 

در این غروب ، در این روزهای تنهایـی

از اینکه عشق به دادم رسید، ممنونم

 

من از کسی که عزیز مرا به چاه انداخت

و آن کـــه آمد و او را خریـد ،  ممنونــــم

 

من از نگاه پریشان آن زلیخـــایی

که خواب پیرهنم را درید، ممنونم

 

چقدر خوب و قشنگی! چقدر زیبایی!

من از خدا کـــه تـــو را آفرید، ممنونم

 

===========

 ;}

[ چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 ] [ 13:47 ] [ مهدی ]

آرام کسی رد شده اما ضربانش

باید بنویسم غزلی تا هیجانش


عطر خوش نعنای تو در حلقه‌ای از دود

سرگیجه‌ی این شهر، من و نقش جهانش


آواز بیاتی و چه خوب است که یک شب

عریان بشوی در وسط جامه درانش


از روی لب توست که در حاشیه‌ی قم

هی شعبه زده حاج‌حسین و پسرانش


این شعر فقط تاب و تب رد شدنت بود

چیزی که عیان است چه حاجت به بیانش


دنباله‌ی موهای تو بر صفحه‌ی کاغذ

آرام کسی رد شده اما ضربانش

 

====

کاظم بهمنی


[ دوشنبه سیزدهم آبان 1392 ] [ 17:32 ] [ مهدی ]
 

 

سوگند خورده اید که " فردا " بیاورید

رســمش نـــبود شاید و اما بیاورید

 

یک عمر تن به وحشت و کابوس داده ایم

تـــنها به ایــــن امید که رویا بیاورید

 

خب لااقل برای کویرِعطش زده

یک استکان عصاره ی دریا بیاورید

 

دیگر کسی به حال قبیله دلش نسوخت

لطــفا کمی غــرور به اینجا بیاورید

 

این آسمان قلمرو پرواز جغدهاست

سلاخ ها ! قناریِ مان را بیاورید 

 

آیا زمان آن نرسیده عقاب ها

حال کلاغ مسخره را جا بیاورید ؟

 

ای گرگ های وحشیِ  این سرزمین پیر

وقـــتش رسیده حادثه بـــالا بیاورید  !

 

 

====


[ یکشنبه دوازدهم آبان 1392 ] [ 22:53 ] [ مهدی ]



تمام ذوق من یک حرف از آن مطلب نمیگردد

من اغلب مینویسم لیک آن اغلب نمیگردد

 

سرت بر روی زانو، دست تو گرمای دستانم

خدای من وجودم خالی  از آن تب نمی گردد

 

طلوع دیدنت گویی غروب کندن از من بود

از آن تلخ وداعت واژه ای بر لب نمی گردد

 

چه درس تلخ وشیرینی   وداع تو، نگاه من

که تدریس چنین درسی به هر مکتب نمیگردد

 

پس از عمری قلم فرسایی و داد سخن راندن

پیاده میشوم این بهر من مرکب نمیگردد

 

 تو رفتی لحظه ام رگبار خیس خاطرم کردی

تمام عمر من یک لحظه از  آنشب نمیگردد

 

======

 10/8/92


[ جمعه دهم آبان 1392 ] [ 13:36 ] [ مهدی ]
 

من که در تنگ برای تو تماشا دارم
با چه رویی بنویسم غم دریا دارم؟


دل پر از شوق رهایی است، ولی ممکن نیست
به زبان آورم آن را که تمنا دارم


چیستم؟! خاطره ی زخم فراموش شده
لب اگر باز کنم با تو سخن ها دارم


با دلت حسرت هم صحبتی ام هست، ولی
سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟


چیزی از عمر نمانده ست، ولی می خواهم
خانه ای را که فروریخته برپا دارم


فاضل نظری



[ پنجشنبه هجدهم مهر 1392 ] [ 0:16 ] [ مهدی ]
تو از شکوه کدامین ترانه میخوانی؟» *
که ذوق یخ زده ام میکشی به مهمانی؟


تو از کدام کرانه ؟ تو از کدام افق؟

نموده ای عطش سینه ام چراغانی؟


تو از زلال کدامین سهند پر عرشی؟

که آمدی دل تفدیده ام بجوشانی؟


تو از کدام غزل با کدام مهر گیاه؟

نشسته ای به سریر دلم گل افشانی ؟؟


تو از طلیعه ی چندین بهار می آیی؟

که همچو سبزه و شبنم زلال و رخشانی؟


گمان که از حلاوت آبی و آسیاب دلت

رسانده ای که دل سنگ من بچرخانی


تو از حریم کویری که حرمت نفست

رسیده تا تن سردابی ام بپوشانی


تو از حوالی عشقی که ایزدت گفتست

بلوغ آتش زرتشت را برافشانی


تو از صبوح صبا خیز شهر، یاقوتی

که آمدی به سبایم کنی سلیمانی


همیشه خاطره هایت دوام روشنی اند

همیشه پنجره هایت امید زندانی


ببین بداهه ی من لنگ میزند ،شاعر

همیشه بوده ره آورد من پشیمانی


بیا رسالت خود را تمام کن موسی

بیا ببخش به «دلجو» عصای چوپانی......


=======


[ پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392 ] [ 1:17 ] [ مهدی ]
 

  جام ملائک در شب خلقت به هم خورد

ابلیس سرگرم ریاضت بــود، کـــم خورد

 

دور  خـدا  آن  شب  ملائک حلـــقه  بستند

او چار قل خواند و سپس انسان رقم خورد

 

در خــاطراتش مـــادرم حــــوا نـــوشته

دستی میان گیسوانم پیچ و خم خورد

 

حوا کـــه سیب ... آدم فریب و آسمـــان مهر

درها به هم، جبریل غم، شیطان قسم خورد

 

همزاد من از انگبین اصفهان و

همزاد تو نارنج از باغ ارم خورد

 

وقتـــی بــــه دنیــــا آمدم شاعـــر نبودم

یک سنگ از غیب آمد و توی سرم خورد

 

  نام تــــو از آن پس درون شـــعر آمد

نام من از دنیای عاقل ها قلم خورد

====

استاد ملکیان

 

[ دوشنبه سی و یکم تیر 1392 ] [ 11:16 ] [ مهدی ]
 

ساکت نشست و چشم هایش حرف میزد

شرم نگاه دلربایش حرف میزد

 

یک جمله ای هم داشت اما در گلویش

یک ارتعاشی از صدایش حرف میزد

 

صد بار شعرش خواند اما کاش یکبار

در ابتدا از انتهایش حرف میزد

 

در مشهد زیبای  او جان می سپردم

وقتی که زیبا با خدایش حرف میزد

 

ای کاش با من هم چنین میگفت ،آن شب

که در زیارت با رضایش حرف میزد

 

او روبرویم  کاش چشمانش نمی بست

وقتی که چشمانم برایش حرف میزد

 

آهسته او صد« دوستت دارم»فرستاد

اما تبسم ها  به جایش حرف میزند

 

من «دوستت دارم » به سختی می شنیدم

وقتی که نگاه  آشنایش  حرف میزد

 

 

======

 

 به چشم هایش...

 
[ دوشنبه هفدهم تیر 1392 ] [ 15:23 ] [ مهدی ]
 

یادم بده تا با تو از دنیا نترسم
سختی فراوان می رسد امّا نترسم

وقتی که می افتد به چاهی بی گناهی !
یادم بده  از نا برادرها نترسم؟

چیزی شبیه صخره های ساحلم باش
تااینکه  سیلی خوردم از دریا نترسم

گر تو بخواهی نیل را هم می شکافی
مانند موسی عاشقم کن تا نترسم

دنیا و عبرتهای سختش نرم کن تا
از اقتدار و شوکت بی جا نترسم

آزادگی را سهم من کن تا به وقتش
مانند حُر در روز عاشورا نترسم

تقدیر مختومی ست مُردن ٬ کاش می شد
لطفی کنی کارم رسید آنجا نترسم

 

======


[ شنبه پانزدهم تیر 1392 ] [ 14:46 ] [ مهدی ]
 

از تو می باید گفت...

 

از  تو  ای  پاک ، نجیب...

 

از تو ای حرمت  عشق...

 

از  تو ای  یار  ، حبیب..

 

از تو آدم ،  حوا...........

 

از تو ای مجرم پرونده ی سیب

 

از تو ای قله ی سرشار شکوه..

 

از تو ای سینه ی سینین نجات...

 

از تو  ای  روح نجابت ، ای  کوه...

 

از تو ای مهر، شفیق ،

 

از تو ای دوست ،  رفیق....

 

 

***

 

از تو باید گفتن ،

 

از تو باید سفتن...

 

از گل و برگ درختان گفتی

 

روشن و پاک و مطهر  به بلندای  کلام

 

ساده از نم نم باران گفتی...

 

چه درخشان گفتی..

 

از صفا و دل انسان گفتی...

 

از تو می باید گفت...

 

از تو ای پاکتر  از شبنم صبح... 

 

و  تو سرشار تر از نم نم صبح...

 

تو غنی از همه خوبی ، گل فروردینی

 

آیتی ، آیت پاکی ، تو خودت  آئینی...

 

گر چه در نور تجلای ادب پروینی ....

 

تو برای  غم امروز دلم  تضمینی...

 

 

***

 

با زهم حرف  بزن ،

 

 باز هم   شعر  بخوان

 

ای نوایت همه عشق ،

 

با من خسته بمان...

 

از فراسوی  خدا سوی دلم  آمده ای..

 

از همان خطه ی شور...

 

از همان  باغ امید

 

از همان شوق  حضور  ،

 

از همان جلوه  ی نور...

 

من نگویم که تو آسان به دلم  آمده ای..

 

و نه ارزان ، ای دوست

 

تو گران مایه ترین گوهر درج ادبی..

 

شهد  شعری ، غزلی

 

نخل افراشته در باغ  بمی

 

حاوی شهد کلام....

 

شهد شیرین مرامی  ،  رطبی...

 

ندهم از دستت ، ندهم ارزانت..

 

***

 

با  دلم حرف  بزن  ،

 

 باز هم شعر  بخوان...

 

«زندگی صحنه زیبا ی هنرمندی ماست» *

 

«هر کسی نقش خودش خواند و از صحنه رود» *

 

زندگی جلوه ی  رویایی  اندیشه ی ماست...

 

زندگی چون شعر است

 

«زندگی سوت قطاریست که در خواب پلی میپیچد»  *

 

«زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد » *

 

زندگی شعر خداست...

 

شعر در جان و تن و ریشه  و اندیشه ی  ماست

 

من که خوشبخت ترین مرد جهانم امروز

 

مثل یک کوزه ی آب

 

مثل یک جام  شراب

 

مست جوش و غلیانم امروز..

 

چون توهستی یارم

 

چون تویی دلدارم...

 

چون تو را من دارم...

 

با دلم حرف  بزن و کمی شعر بخوان..

 

با تو احساس  غریبی  دارم

 

شاعرم ، حس عجیبی دارم..

 

با من خسته بمان،

 

غزل مهر   بخوان

 

***

 

 

شاید این جمله که میخوانی تو

 

آخرین قطره ی ته مانده ی جامم باشد

 

شاید این شعر و شعور

 

آخرین  حرف من و شعر و کلامم باشد

 

«آخرین قطره ی این جام تهی را تو بنوش» *

 

با دلم حرف بزن...

 

تا خدا  گرم بجوش..

 

سخن از مهر بگو... ،

 

  باز هم   شعر  بخوان

 

ای نوایت همه شوق ،

 

ای وجودت همه جان ...

 

 با من خسته بمان...

 

با من خسته بمان...

 

***

 

**

 

*

 

=====

 

 با یک دنیا عشق .... .

 

[ چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392 ] [ 5:12 ] [ مهدی ]

پای یک مسجد متروک بنای ده ماست
نوتر از منظره ها مقبره های ده ماست


خانه هامان گلی و پنجره هامان بسته

فقط این مسجد متروک نمای ده ماست


کدخدای ده ما هرچه بگوید حق است

کدخدای ده ما نیست خدای ده ماست


کدخدا را چو خدا قبله حاجت کردیم

کدخدایی و خدایی که بلای ده ماست


ما از این زندگی آخر به خدا خسته شدیم

این صدا مختص من نیست صدای ده ماست


خاک نفرین شده ها مرکز طاعون زده ها

تخم آفت زدگی در گل و لای ده ماست


پدرم از ده بالا که غروب آمد گفت

هرچه بد بختی و درد است برای ده ماست


آی چوپان جوان خسته نباشی بنواز

فقط این نی لبکت لطف و صفای ده ماست
.

 

========


[ سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392 ] [ 7:54 ] [ مهدی ]
 

آمدم چون شهر چشمت ،خاک دامنگیر داشت

چشمه های اشک ها  تاثیر بی  تعبیر  داشت

 

آمدم دیدم نه تنها من ، که هر دلداده ای

در کمند تار زلف نرگسی   زنجیر داشت

 

رفتم از این مس طلا  سازم، نشد، در بندرت

ساحلی دیدم که موجش حکمت اکسیر داشت

 

خواستم  دل از کمند ی بر  کنم ، اما چه حیف

گوییا در گوشه ی ناز نگاهی  گیر داشت

 

 مهر عالم سوزتان آه از کویرم  برکشید

آتشم زد ، سوختم ، بس هرمتان ،تبخیر داشت

 

سینه ای بشکسته می بردم مگر بندش زنم

با  دلی کز سنگ دورانش بسی تعمیر داشت

 

چند روزی بر شما گر رفت بر ما سال بود

من کشیدم دست، اما پای دل  تاخیر داشت

 

پشت سر دیدم هزاران چشم  محصور حباب

کز من و  نامهربانی های من تصویر داشت 

 

شرمسار مهربانی ها شدم  در گلشنی

که شمیم  مریمی ها  تاخدا  تاثیر داشت

 

آمدم تا  توتیا از خاک محرابت کنم

آمدم چون شهر چشمت ،خاک دامنگیر داشت

 

====


[ چهارشنبه هشتم خرداد 1392 ] [ 14:5 ] [ مهدی ]

خوش به حال تو که از دایره ی ما رفتی

 هر کجایی سفرت خوش که ازاینجا رفتی

 

پشت هر واژه ی رفتن، بخدا برگشتیست

گر چه شهبال  گشودی و چو عنقا رفتی

 

رود بودی و ز مرداب شدن کوچیدی

چشمه بودی و هوای دل دریا رفتی

 

ما در این چاه فتادیم و فرا موش شدیم

تو عزیزی که  به میعاد زلیخا رفتی

 

شب این دهکده یلداست، دلم تنگ شده

ای که دنبال سحر از شب یلدا رفتی

 

تا دراین سفسطه بازار ،ادب قربانیست

به هوای دگری بر سر  سودا رفتی

 

ما که رسوای جهانیم ، بقایت باقی !!!

بخت ما  بودی از کف به ثریا رفتی

 

گر چه با کج نظری حرمت ما  می شکنند

درد من درد یتیمی ست ،که دردا ، رفتی

 

گرچه والا گهری ، کوخ نشینان ،دریاب

 تو  که با رخش سخن در صف والا رفتی

 

کاش می آمدی و راز عیان میکردی

ماچه سازیم که ناگفته  وصایا رفتی

 

جای ما در صف عشاق نباشد ، اما  !

خوش به حال تو که از دایره ی ما رفتی

 

====


[ شنبه نوزدهم اسفند 1391 ] [ 16:13 ] [ مهدی ]

 

صدایم کن  ،صدایم کن که با ساحل بیامیزم
که مدتهاست طوفانی و از امواج  لبریزم

بهارانم که دستان   تبردار خزان خیزت
زدوده برگ وبارم ،غرق لرز استر پ تیزم

چنان بردست تاب از دل هوای شعر شیرینت
که از خسرو گذشتم همنوای درد پرویزم

من و این عشق لاکردار کاری میکند آخر
که با تیغ دو ابروی  خمت  با دل  بیاویزم

برای طبع من  اشعار شیوایت ضرر دارد
که من از قند و کندوی عسل پیوسته پرهیزم

برو دست از دلم بردار ،اگر چه برنمی داری
تو نای نی ز بلخی ، من نوای شمس تبریزم

همین که دوستت دارم ،برایم  عالمی دارد
بیادت  شاد میماند  همیشه  سبز  جالیزم


=======



[ پنجشنبه سوم اسفند 1391 ] [ 1:48 ] [ مهدی ]

رمزیست غزل، برای هر بوس و کنار

در مکتب تو، خدای هر بوس وکنار

 

بگذار بدانند که پابست توام

حتی همگان ،سوای این بوس وکنار

 

با هر غزلت قافیه ها می رقصند

در حسرت دلگشای هر بوس و کنار

 

رمزی به غزل چشم تو بخشیده و حال

افزوده به ماجرای هر بوس وکنار

 

چشم  تو صفای بوسه را قیمت داد

تو عامل اعتلای هر بوس و کنار

 

 پیوسته سلامت و پر از عشق بود

جام لب تو،  سوای هر بوس وکنار

 

پشت سر هر بوسه هزاران بارت

تقدیم شما دعای هر بوس وکنار

 

 بگذار که بر خیال تو، بوسه زنم

تا جان بکنم فدای هر بوس وکنار

 

======

 

[ شنبه چهاردهم بهمن 1391 ] [ 1:21 ] [ مهدی ]

مهربانا ،آمدی اما کمی دیر آمدی

فصل پاییزم به تبریزم چه دلگیر آمدی

 

«نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم» *

نوجوانی و کنون بر تربت پیر آمدی

 

نوبهارانم گذشت و در خزان هستی ام

چون جوانی های من ، با عذر تاخیر آمدی

 

روز اکبر خوانی ما رفت و با صد   شور و شوق

با سروش شعر شیوایت چه  شبگیر آمدی

 

«نوشدارویی و بعد ازمرگ سهراب دلم» *

  بر حریمم، نازنین  با قصد تعمیر آمدی

 

دفترتقدیر ، ما را  بایگانی کرد و بست

حالیا بر تربتم  با دست تقدیر آمدی

 

« وه  که با  این عمرهای کوته  بی اعتبار» *

از ره  طولانیت با  حمد و  تکبیر آمدی

 

«پرنیانم» خوش قدم باشی که همچون بخت من

«آمدی جانم به قربانت ولی دیر آمدی» *

 

*  *  *  *

 به پریوشم...

[ چهارشنبه چهارم بهمن 1391 ] [ 2:21 ] [ مهدی ]


پائیز هم فریباست

فریاد برگ زیباست

هرچند شایعاتیست

پایان فصل دنیاست

=====

اندیشه ات چه نیکوست

در وادی خیالات

افکار تو درون

اشعار تو هویداست

====

گرگان چشمهایت

سرشار مهر خواندم

این مهر از بلور

رخسارتان شکوفاست

====

مهتاب شاعران از

روی شما منیر است

چون جلوه ات به میمند

خورشید گونه پیداست

====

در دفتر بهارم

حک شد   کلام نابت

هرچند بی تو  امروز

 با تو همیشه فرداست

 

====

  مهدی...

[ دوشنبه چهارم دی 1391 ] [ 19:37 ] [ مهدی ]

دیگه از هوای ابری خسته ام

مث پروانه تو  مشت بسته ام

 

آسمون ابراتو بردار   رو  دلم

که دیگه چیزی نمونده از گلم

 

مونده پشت دیوار  سنگیه دل

جبهه ی هوای دلتنگیه  دل

 

من و این اشکای ناباوریم

من و آسمون خاکستریم

 

آسمون  زلال ممتد نمیشه

ابر دلتنگ یامون  رد نمیشه

 

اون  که با دل آشنا بود دیگه رفت

 تو هوای  دیده  ها  بود دیگه رفت

 

اونی که  شبای دلش مهتابی بود

آسمون توی  نگاهش آبی بود

 

عاقبت رفت و منو تنها گذاشت

منو با  تموم    دنیا  جا گذاشت

 

دیگه از باغ دلم زمزمه رفت

یه نفر رفته و انگار همه رفت

 

=====

دلجو میمندفارس

[ دوشنبه چهارم دی 1391 ] [ 19:35 ] [ مهدی ]

 

در خلوت مستانه ام،گمشد چراغ خانه ام

خاموش  شد ویرانه ام، در خلوت مستانه ام

 

جان داشتم دل داشتم،ماُوا و منزل داشتم

جان و دلم را داده ام،دیگرزخود بیگانه ام

 

 

نیش دل تنگم مزن،زخمه بر آهنگم مزن

سنگم مزن سنگم مزن،دیوانه ام دیوانه ام

 

جانم تو جانانم تویی،عشقم تو ایمانم تویی

آغاز وپایانم تویی،عیبم مکن مستانه ام

 

افسانه ام ،افسون شدم،جانانه ام مجنون شدم

از هستی ام بیرون شدم ، افسانه ام  افسانه ام

 

در وصل آن دردانه ام،هم خانه با میخانه ام

 بر عهد و پیمان دلم  ، من  بر سر  پیمانه ام

 

با سینه ی سینای خود ،تا طور سیمین میروم

یا جان به جانان میدهم ،یا در بر جانانه ام

 

====

دلجو میمند فارس

[ دوشنبه چهارم دی 1391 ] [ 19:32 ] [ مهدی ]

یک شاخه رز ، یک شعر ، یک لیوان چایی

آنقدر اینجا می نشینم تا بیایی



از بس که بعد از ظهرها فکر تو بودم

حالا شدم یک مرد مالیخولیایی



بعد از تو خیلی زندگی خاکستری شد

رنگ روپوش بچه های ابتدایی



یک روز من را می کشی با چشمهایت

دنیا پر است از این رمان های جنایی



ای کاش می شد آخرش مال تو بودم

مثل تمام فیلمهای سینمایی



امسال هم تجدید چشمان تو هستم

می بینمت در امتحانات نهایی



می بینمت؟...اما نه! مدتهاست مانده است

یک شاخه رز... یک شعر... یک لیوان چایی .



"=======
"

[ سه شنبه چهاردهم آذر 1391 ] [ 10:33 ] [ مهدی ]

هر شب برای من دو سه ـ رويا می آوری

خورشيدی و ستاره بـــــه دنيا می آوری!

 

با يک پياله آب خوش و چند پُک هوا

مثل گذشته، حال مرا جا می آوری

 

تنها معلّمی تو که از اين همه کتاب

زنگ حساب دفتــرانشا می آوری!

 

در آيه ی نخست اشارات هر شبت

«والّيل» را به خاطر ليلا می آوری!

 

گاهی مرا کــــــه در دل تو جـــا نداشتم

می خوانی و بهانه ی بی جا می آوری!

 

با اين که با اشاره به خشکيدن درخت

در بين وعده های خود «امّا» می آوری

 

من کـودکانه منتظر سيب هستم و

هر شب دلم خوش است که فردا می آوری !

========

[ پنجشنبه نهم آذر 1391 ] [ 1:22 ] [ مهدی ]

خاطرات  كودكي   يادش  بخير

حس وحال كوچكي يادش بخير

 

كاشكي  يكروزكودك مي شدیم

در   هواي   بادبادك   مي شدیم

 

فارغ  از اين  و غم آن مي شدیم

راهي   راه   دبستان    مي شدیم

 

راستی ماندست در جانت هنوز؟

خاطر آن روزگارانت هنوز...

 

همکلاس خوب من داری به یاد

روزهای   خوب   بابا   آب   داد

 

قصه کبری به یادت مانده است؟

راستی او داستانش خوانده است؟

 

خاله کوکب عشق میکارد هنوز؟

حاضری در سفره اش دارد هنوز؟

 

گرچه مهمانش همه ناخوانده بود

دربساطش نیمرویی مانده بود؟

 

ریزعلی جان کسی در برده است؟

یا که در تنهاییش سر برده است!!

 

راستی دارا که دارا بود ، هست؟

یا که در یغمای تنهایی نشست!!

 

می تواند یادی از ما هم کند؟

می رسد پرسی ز سارا هم کند؟

 

آن نگاه دلگشا دارد هنوز؟

مهر خاک آریا دارد هنوز؟

 

یاد داری شعر زیبای بهار؟

یاد داری چشمه در آن کوه سار؟

 

چشمه از کوشش،به دریایی رسید !!

چشمه جان  تو هم جایی رسید؟

 

گاهگاهي  در      خيال   كودكي

مي روم   با   اسبهاي      چوبكي

 

لوح    آويزان    به   ديوار كلاس

عكس آب و مرد و اسب  وسیب و داس

 

داستان گربه وآن بندرخت

بچه هاوتوپ بالاي درخت

 

زيرباران تاچو گل  وا  ميشديم

راهي  تصميم    كبري  ميشديم

 

نيمرو با نان گرم گندم است

مهربانيهاي كوكب خانم است

 

پطرس آنشب عالمي احساس داشت

قطره  قطره جان  مردم  پاس داشت

 

ريزعلي تاسوت كوهستان شنيد

آتش اندرهستي خودمي كشيد

 

تاكه سرمايي رفيق راه بود

دستهامان در هواي آه بود

 

در مصاف  سنگهاي سخت  و تفت

چشمه راه خويش پيداكردورفت

 

گفت     موسي  باشبان  بي گفتگو

«هرچه مي خواهددل تنگت بگو»

 

راستي آن دفتر نقاشيم

رنگهاي  جابجاي  ناشيم

 

دفتر  صد برگ   كاهي    داشتم

عكس حوض آب وماهي داشتم

 

راستي ما شعرباران داشتيم

توي جنگلهاي گيلان داشتيم

 

گردش يكروز ديرين داشتيم

دسته گلهايي زگلچين داشتيم

 

راستي  آن   دفتر  كاهي  كجاست

عكس حوض آب پرماهي كجاست

 

روزهاي خيس پرباران كجاست

مايه  سرسبزي   بستان  كجاست

 

باز آيا  ريزعلي  ها      زنده اند

درحوادث جامه از تن كنده اند

 

 راستي آن مرد درباران چه شد

مهربان    خسته   مهمان   چه شد

 

كاش ميشدبازمردي   ميرسيد

مرهم   شبهاي   دردي ميرسيد

 

مدرسه آنروز عطر یاس داشت

باغ عشقش عالمی گیلاس داشت

 

اي معلم خاطر ويادت بخير

ياد درس آب وبابايت بخير

 

هركجاهستيدهستي نوشتان

كاميابي    گرمي   آغوشتان

 

باز  از دل میكنم يادشما

ياد  قلب   ساده شاد شما

 

حرمت استاد را آن روزگار

حیف یاد من نداد آموزگار

 

آه ، خیلی زود  وقتم  دیر  شد

کودک عشق و امیدم  پیر   شد

 

باز بايد  ياد  يكديگر كنيم

تا به يادي شاديكديگركنيم

 

 آدمی سر زنده از یاد است یاد

رمز عمر آدمیزاد است یاد

 

شادتان میخوام و شادم کنید

همکلاسی های من یادم کنید 

===

[ یکشنبه پنجم آذر 1391 ] [ 1:25 ] [ مهدی ]

 

ای پیش پرواز كبوتر های زخمی

بابای  مفقود الاثر ،  بابای زخمی


دور از  تو  سهم  دختر  از این  هفته  هم  پر

 پس كی؟ كی از حال و هوای خانه غم پر؟


 گیرم پدر یك آدم فرضیست ، باشد

تا  كی  فشار  خون  مادر بیست باشد؟


 تا  یاد  دارم  برگی  از  تاریخ  بودی

یك قاب چوبی روی دست میخ بودی


توی  كتابم هر  چه بابا  آب  می داد

 مادر نشانم عكس توی قاب می داد


 اینجا كنار قاب عكست جان سپردم

 از بس كه از این هفته ها سركوفت خوردم


من بیست سالم شد هنوزم توی قابی ؟

خوب یك تكانی لااقل  مرد حسابی!


یك بار هم از گیرودار قاب رد شو

از سیم  های  خاردار  قاب  رد  شو


برگرد تنها یك بغل بابای من باش

ها ! یك بغل برگرد تنها جای من باش


شاید تو هم شرمنده ی یك مشت خاكی؟!

جا مانده ای در ماجرای بی پلاكی


عیبی ندارد خاك هم باشی قبول است

 یك چفیه و یك ساك هم باشی قبول است 


ای دست هایت آرزوی دست هایم

ناز و ادایم مانده روی دستهایم


تنها تلاشش انتظار است و سكوت است

پروانه ای كه توی تار عنكبوت است


 امشب عروسی می كنم جای تو خالی

 پای قباله جای امضای تو خالی


ای عكس هایت روی زخم دل نمك پاش

یك   بار    هم   بابای   معلوم  الاثر   باش


****

[ جمعه نوزدهم آبان 1391 ] [ 20:17 ] [ مهدی ]

 

مرا هرگز نفهمیدند خالو

مرامم را نسنجیدند  خالو

برایم  باغبانی برگزیدند

گل حال مرا چیدند خالو

 

زمانی عشق تکتاز دلم بود

محبت چلچراغ محفلم بود

پرستوهای عشقم راپراندند

همه زین خانه کوچیدند خالو

 

دلم بتخانه ی آمال او بود

وجودم تا نهایت مال او بود

صفا و مروه ها را جانهادند

بتی دیگر پرستیدند خالو

 

نشانم باغ گل دادند روزی

مرا درچاه هل دادند روزی

برای شام میلادم گل اشک

کنار سفره ام چیدند خالو

 

بهار من خزان کردند و رفتند

دلم آتشفشان کردند و رفتند

برای آسمان ابری من

به ظاهرسخت باریدند خالو

 

دوباره آمدند اصرار کردند

دو باره دیگ بختم بار کردند

دوباره با لعابی رنگ وارنگ

برایم نسخه پیچیدند خالو

 

به من گفتند من را میپرستند

همیشه دوستم دارند و هستند

ولی از من که آیا دوستدارم

چرا هرگز نپرسیدند خالو؟

 

تنم آواره ی صحرا نمودند

دلم را زخمی دنیا نمودند

کشیدندم بروی خاک انگار

نمد بودم که مالیدند خالو

 

مرا با غصه سنجیدند و رفتند

مرا با درد تابیدند و رفتند

چو باباطاهرم عریان نمودند

مرا باغم پسندیدند خالو

 

همه شوق عروسک داشتم من

هنوزم حس کودک داشتم من

نپرسیدند از من حال و روزم

که انگاری نفهمیدند خالو

 

غرورم سخت کوبیدند و رفتند

به عشقم باز خندیدند و رفتند

برای سالهایم  تیره بختی

به روحم نیک پوشیدند خالو

 

جوانی ام همه بی تاب بگذشت

چو فریادی به زیر آب بگذشت

تورا امشب از آنرو دوست دارم

شنیدی آنچه نشنیدند خالو

 

مرا باغصه همدم آفریدند

مرا مثل محرم آفریدند

محرم بودم و یک ماه ماندم

بساطم زود برچیدند  خالو

 

*****

[ سه شنبه شانزدهم آبان 1391 ] [ 19:32 ] [ مهدی ]
 

خیالات خودش را خسته و بی حال می بافد
به یاد کودکش امشب زنی که شال می بافد

زمستان فصل مرگ آرزو هایش رسید اما ...
نشسته با دلی از عشق مالامال می بافد

به یاد گونه های سرخ طفلش سخت می گرید
و در پایین شال او دو سیب کال می بافد

تجسم می کند لبخندهای دلربایش را
و بر لبهای شالش دانه دانه خال می بافد

و می داند که هرگز مرگ پایان کبوتر نیست
کبوتر بچه ای را با هزاران بال می بافد
...

گل پونه، گل شب بو، بخواب ای ماه غمگینم ...
و رشته رشته لالایی میان شال می بافد

بسکه این شعرو دوس داشتم

ولی نمیدونم از کیه...

[ سه شنبه شانزدهم آبان 1391 ] [ 14:56 ] [ مهدی ]
 

 خاطرت  هست  گل  شاعر میمندی تو

 دختر ناز منی ،خوب و هنرمندی تو؟

 

 بسکه با ذوق خودت شهد وشکر  میباری

 همچو کندوی عسل ،مثل    سر قندی تو

 

خاطرت هست  دلم خورده به مهرت پیوند

 همچو مرجان به صدف بر سر پیوندی  تو

 

 خاطرت هست که وقتی به غزل می آیی

 در صف      قافیه  ها   مبداٌ   لبخندی  تو؟

 

 خاطرت هست که با جلوه ی معصوم نگاه

 درٍب  غم ،روی  نگاه   همه می بندی  تو

 

 نازنین ای همه ی عشق،همه دل خوشیم

 دوستتت دارم و دانم که هنرمندی تو....

 

====

[ شنبه بیست و نهم مهر 1391 ] [ 14:31 ] [ مهدی ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من نه عاشق هستم
ونه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم هستم ویک حس غریب
که به صد عشق وهوس می ارزد
من نه عاشق هستم ونه دلداده به گیسوی بلند
ونه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی هستم
که مرا از پس دیوانگیم می فهمد

*****
امکانات سایت

آی پی رایانه شما :

====
شعرناب
فروش بک لینک طراحی سایت