X
تبلیغات
آلونک تنهائی
تاريخ : شنبه نوزدهم اسفند 1391 | 16:13 | نویسنده : مهدی

خوش به حال تو که از دایره ی ما رفتی

 هر کجایی سفرت خوش که ازاینجا رفتی

 

پشت هر واژه ی رفتن، بخدا برگشتیست

گر چه شهبال  گشودی و چو عنقا رفتی

 

رود بودی و ز مرداب شدن کوچیدی

چشمه بودی و هوای دل دریا رفتی

 

ما در این چاه فتادیم و فرا موش شدیم

تو عزیزی که  به میعاد زلیخا رفتی

 

شب این دهکده یلداست، دلم تنگ شده

ای که دنبال سحر از شب یلدا رفتی

 

تا دراین سفسطه بازار ،ادب قربانیست

به هوای دگری بر سر  سودا رفتی

 

ما که رسوای جهانیم ، بقایت باقی !!!

بخت ما  بودی از کف به ثریا رفتی

 

گر چه با کج نظری حرمت ما  می شکنند

درد من درد یتیمی ست ،که دردا ، رفتی

 

گرچه والا گهری ، کوخ نشینان ،دریاب

 تو  که با رخش سخن در صف والا رفتی

 

کاش می آمدی و راز عیان میکردی

ماچه سازیم که ناگفته  وصایا رفتی

 

جای ما در صف عشاق نباشد ، اما  !

خوش به حال تو که از دایره ی ما رفتی

 

====




تاريخ : پنجشنبه سوم اسفند 1391 | 1:48 | نویسنده : مهدی

 

صدایم کن  ،صدایم کن که با ساحل بیامیزم
که مدتهاست طوفانی و از امواج  لبریزم

بهارانم که دستان   تبردار خزان خیزت
زدوده برگ وبارم ،غرق لرز استر پ تیزم

چنان بردست تاب از دل هوای شعر شیرینت
که از خسرو گذشتم همنوای درد پرویزم

من و این عشق لاکردار کاری میکند آخر
که با تیغ دو ابروی  خمت  با دل  بیاویزم

برای طبع من  اشعار شیوایت ضرر دارد
که من از قند و کندوی عسل پیوسته پرهیزم

برو دست از دلم بردار ،اگر چه برنمی داری
تو نای نی ز بلخی ، من نوای شمس تبریزم

همین که دوستت دارم ،برایم  عالمی دارد
بیادت  شاد میماند  همیشه  سبز  جالیزم


=======





تاريخ : شنبه چهاردهم بهمن 1391 | 1:21 | نویسنده : مهدی

رمزیست غزل، برای هر بوس و کنار

در مکتب تو، خدای هر بوس وکنار

 

بگذار بدانند که پابست توام

حتی همگان ،سوای این بوس وکنار

 

با هر غزلت قافیه ها می رقصند

در حسرت دلگشای هر بوس و کنار

 

رمزی به غزل چشم تو بخشیده و حال

افزوده به ماجرای هر بوس وکنار

 

چشم  تو صفای بوسه را قیمت داد

تو عامل اعتلای هر بوس و کنار

 

 پیوسته سلامت و پر از عشق بود

جام لب تو،  سوای هر بوس وکنار

 

پشت سر هر بوسه هزاران بارت

تقدیم شما دعای هر بوس وکنار

 

 بگذار که بر خیال تو، بوسه زنم

تا جان بکنم فدای هر بوس وکنار

 

======

 



تاريخ : چهارشنبه چهارم بهمن 1391 | 2:21 | نویسنده : مهدی

مهربانا ،آمدی اما کمی دیر آمدی

فصل پاییزم به تبریزم چه دلگیر آمدی

 

«نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم» *

نوجوانی و کنون بر تربت پیر آمدی

 

نوبهارانم گذشت و در خزان هستی ام

چون جوانی های من ، با عذر تاخیر آمدی

 

روز اکبر خوانی ما رفت و با صد   شور و شوق

با سروش شعر شیوایت چه  شبگیر آمدی

 

«نوشدارویی و بعد ازمرگ سهراب دلم» *

  بر حریمم، نازنین  با قصد تعمیر آمدی

 

دفترتقدیر ، ما را  بایگانی کرد و بست

حالیا بر تربتم  با دست تقدیر آمدی

 

« وه  که با  این عمرهای کوته  بی اعتبار» *

از ره  طولانیت با  حمد و  تکبیر آمدی

 

«پرنیانم» خوش قدم باشی که همچون بخت من

«آمدی جانم به قربانت ولی دیر آمدی» *

 

*  *  *  *

 



تاريخ : دوشنبه چهارم دی 1391 | 19:37 | نویسنده : مهدی


پائیز هم فریباست

فریاد برگ زیباست

هرچند شایعاتیست

پایان فصل دنیاست

=====

اندیشه ات چه نیکوست

در وادی خیالات

افکار تو درون

اشعار تو هویداست

====

گرگان چشمهایت

سرشار مهر خواندم

این مهر از بلور

رخسارتان شکوفاست

====

مهتاب شاعران از

روی شما منیر است

چون جلوه ات به میمند

خورشید گونه پیداست

====

در دفتر بهارم

حک شد   کلام نابت

هرچند بی تو  امروز

 با تو همیشه فرداست

 

====

  مهدی...



تاريخ : دوشنبه چهارم دی 1391 | 19:35 | نویسنده : مهدی

دیگه از هوای ابری خسته ام

مث پروانه تو  مشت بسته ام

 

آسمون ابراتو بردار   رو  دلم

که دیگه چیزی نمونده از گلم

 

مونده پشت دیوار  سنگیه دل

جبهه ی هوای دلتنگیه  دل

 

من و این اشکای ناباوریم

من و آسمون خاکستریم

 

آسمون  زلال ممتد نمیشه

ابر دلتنگ یامون  رد نمیشه

 

اون  که با دل آشنا بود دیگه رفت

 تو هوای  دیده  ها  بود دیگه رفت

 

اونی که  شبای دلش مهتابی بود

آسمون توی  نگاهش آبی بود

 

عاقبت رفت و منو تنها گذاشت

منو با  تموم    دنیا  جا گذاشت

 

دیگه از باغ دلم زمزمه رفت

یه نفر رفته و انگار همه رفت

 

=====

دلجو میمندفارس



تاريخ : دوشنبه چهارم دی 1391 | 19:32 | نویسنده : مهدی

 

در خلوت مستانه ام،گمشد چراغ خانه ام

خاموش  شد ویرانه ام، در خلوت مستانه ام

 

جان داشتم دل داشتم،ماُوا و منزل داشتم

جان و دلم را داده ام،دیگرزخود بیگانه ام

 

 

نیش دل تنگم مزن،زخمه بر آهنگم مزن

سنگم مزن سنگم مزن،دیوانه ام دیوانه ام

 

جانم تو جانانم تویی،عشقم تو ایمانم تویی

آغاز وپایانم تویی،عیبم مکن مستانه ام

 

افسانه ام ،افسون شدم،جانانه ام مجنون شدم

از هستی ام بیرون شدم ، افسانه ام  افسانه ام

 

در وصل آن دردانه ام،هم خانه با میخانه ام

 بر عهد و پیمان دلم  ، من  بر سر  پیمانه ام

 

با سینه ی سینای خود ،تا طور سیمین میروم

یا جان به جانان میدهم ،یا در بر جانانه ام

 

====

دلجو میمند فارس



تاريخ : سه شنبه چهاردهم آذر 1391 | 10:33 | نویسنده : مهدی

یک شاخه رز ، یک شعر ، یک لیوان چایی

آنقدر اینجا می نشینم تا بیایی



از بس که بعد از ظهرها فکر تو بودم

حالا شدم یک مرد مالیخولیایی



بعد از تو خیلی زندگی خاکستری شد

رنگ روپوش بچه های ابتدایی



یک روز من را می کشی با چشمهایت

دنیا پر است از این رمان های جنایی



ای کاش می شد آخرش مال تو بودم

مثل تمام فیلمهای سینمایی



امسال هم تجدید چشمان تو هستم

می بینمت در امتحانات نهایی



می بینمت؟...اما نه! مدتهاست مانده است

یک شاخه رز... یک شعر... یک لیوان چایی .



"=======
"



تاريخ : پنجشنبه نهم آذر 1391 | 1:22 | نویسنده : مهدی

هر شب برای من دو سه ـ رويا می آوری

خورشيدی و ستاره بـــــه دنيا می آوری!

 

با يک پياله آب خوش و چند پُک هوا

مثل گذشته، حال مرا جا می آوری

 

تنها معلّمی تو که از اين همه کتاب

زنگ حساب دفتــرانشا می آوری!

 

در آيه ی نخست اشارات هر شبت

«والّيل» را به خاطر ليلا می آوری!

 

گاهی مرا کــــــه در دل تو جـــا نداشتم

می خوانی و بهانه ی بی جا می آوری!

 

با اين که با اشاره به خشکيدن درخت

در بين وعده های خود «امّا» می آوری

 

من کـودکانه منتظر سيب هستم و

هر شب دلم خوش است که فردا می آوری !

========



تاريخ : یکشنبه پنجم آذر 1391 | 1:25 | نویسنده : مهدی

خاطرات  كودكي   يادش  بخير

حس وحال كوچكي يادش بخير

 

كاشكي  يكروزكودك مي شدیم

در   هواي   بادبادك   مي شدیم

 

فارغ  از اين  و غم آن مي شدیم

راهي   راه   دبستان    مي شدیم

 

راستی ماندست در جانت هنوز؟

خاطر آن روزگارانت هنوز...

 

همکلاس خوب من داری به یاد

روزهای   خوب   بابا   آب   داد

 

قصه کبری به یادت مانده است؟

راستی او داستانش خوانده است؟

 

خاله کوکب عشق میکارد هنوز؟

حاضری در سفره اش دارد هنوز؟

 

گرچه مهمانش همه ناخوانده بود

دربساطش نیمرویی مانده بود؟

 

ریزعلی جان کسی در برده است؟

یا که در تنهاییش سر برده است!!

 

راستی دارا که دارا بود ، هست؟

یا که در یغمای تنهایی نشست!!

 

می تواند یادی از ما هم کند؟

می رسد پرسی ز سارا هم کند؟

 

آن نگاه دلگشا دارد هنوز؟

مهر خاک آریا دارد هنوز؟

 

یاد داری شعر زیبای بهار؟

یاد داری چشمه در آن کوه سار؟

 

چشمه از کوشش،به دریایی رسید !!

چشمه جان  تو هم جایی رسید؟

 

گاهگاهي  در      خيال   كودكي

مي روم   با   اسبهاي      چوبكي

 

لوح    آويزان    به   ديوار كلاس

عكس آب و مرد و اسب  وسیب و داس

 

داستان گربه وآن بندرخت

بچه هاوتوپ بالاي درخت

 

زيرباران تاچو گل  وا  ميشديم

راهي  تصميم    كبري  ميشديم

 

نيمرو با نان گرم گندم است

مهربانيهاي كوكب خانم است

 

پطرس آنشب عالمي احساس داشت

قطره  قطره جان  مردم  پاس داشت

 

ريزعلي تاسوت كوهستان شنيد

آتش اندرهستي خودمي كشيد

 

تاكه سرمايي رفيق راه بود

دستهامان در هواي آه بود

 

در مصاف  سنگهاي سخت  و تفت

چشمه راه خويش پيداكردورفت

 

گفت     موسي  باشبان  بي گفتگو

«هرچه مي خواهددل تنگت بگو»

 

راستي آن دفتر نقاشيم

رنگهاي  جابجاي  ناشيم

 

دفتر  صد برگ   كاهي    داشتم

عكس حوض آب وماهي داشتم

 

راستي ما شعرباران داشتيم

توي جنگلهاي گيلان داشتيم

 

گردش يكروز ديرين داشتيم

دسته گلهايي زگلچين داشتيم

 

راستي  آن   دفتر  كاهي  كجاست

عكس حوض آب پرماهي كجاست

 

روزهاي خيس پرباران كجاست

مايه  سرسبزي   بستان  كجاست

 

باز آيا  ريزعلي  ها      زنده اند

درحوادث جامه از تن كنده اند

 

 راستي آن مرد درباران چه شد

مهربان    خسته   مهمان   چه شد

 

كاش ميشدبازمردي   ميرسيد

مرهم   شبهاي   دردي ميرسيد

 

مدرسه آنروز عطر یاس داشت

باغ عشقش عالمی گیلاس داشت

 

اي معلم خاطر ويادت بخير

ياد درس آب وبابايت بخير

 

هركجاهستيدهستي نوشتان

كاميابي    گرمي   آغوشتان

 

باز  از دل میكنم يادشما

ياد  قلب   ساده شاد شما

 

حرمت استاد را آن روزگار

حیف یاد من نداد آموزگار

 

آه ، خیلی زود  وقتم  دیر  شد

کودک عشق و امیدم  پیر   شد

 

باز بايد  ياد  يكديگر كنيم

تا به يادي شاديكديگركنيم

 

 آدمی سر زنده از یاد است یاد

رمز عمر آدمیزاد است یاد

 

شادتان میخوام و شادم کنید

همکلاسی های من یادم کنید 

===



تاريخ : جمعه نوزدهم آبان 1391 | 20:17 | نویسنده : مهدی

 

ای پیش پرواز كبوتر های زخمی

بابای  مفقود الاثر ،  بابای زخمی


دور از  تو  سهم  دختر  از این  هفته  هم  پر

 پس كی؟ كی از حال و هوای خانه غم پر؟


 گیرم پدر یك آدم فرضیست ، باشد

تا  كی  فشار  خون  مادر بیست باشد؟


 تا  یاد  دارم  برگی  از  تاریخ  بودی

یك قاب چوبی روی دست میخ بودی


توی  كتابم هر  چه بابا  آب  می داد

 مادر نشانم عكس توی قاب می داد


 اینجا كنار قاب عكست جان سپردم

 از بس كه از این هفته ها سركوفت خوردم


من بیست سالم شد هنوزم توی قابی ؟

خوب یك تكانی لااقل  مرد حسابی!


یك بار هم از گیرودار قاب رد شو

از سیم  های  خاردار  قاب  رد  شو


برگرد تنها یك بغل بابای من باش

ها ! یك بغل برگرد تنها جای من باش


شاید تو هم شرمنده ی یك مشت خاكی؟!

جا مانده ای در ماجرای بی پلاكی


عیبی ندارد خاك هم باشی قبول است

 یك چفیه و یك ساك هم باشی قبول است 


ای دست هایت آرزوی دست هایم

ناز و ادایم مانده روی دستهایم


تنها تلاشش انتظار است و سكوت است

پروانه ای كه توی تار عنكبوت است


 امشب عروسی می كنم جای تو خالی

 پای قباله جای امضای تو خالی


ای عكس هایت روی زخم دل نمك پاش

یك   بار    هم   بابای   معلوم  الاثر   باش


****



تاريخ : سه شنبه شانزدهم آبان 1391 | 19:32 | نویسنده : مهدی

 

مرا هرگز نفهمیدند خالو

مرامم را نسنجیدند  خالو

برایم  باغبانی برگزیدند

گل حال مرا چیدند خالو

 

زمانی عشق تکتاز دلم بود

محبت چلچراغ محفلم بود

پرستوهای عشقم راپراندند

همه زین خانه کوچیدند خالو

 

دلم بتخانه ی آمال او بود

وجودم تا نهایت مال او بود

صفا و مروه ها را جانهادند

بتی دیگر پرستیدند خالو

 

نشانم باغ گل دادند روزی

مرا درچاه هل دادند روزی

برای شام میلادم گل اشک

کنار سفره ام چیدند خالو

 

بهار من خزان کردند و رفتند

دلم آتشفشان کردند و رفتند

برای آسمان ابری من

به ظاهرسخت باریدند خالو

 

دوباره آمدند اصرار کردند

دو باره دیگ بختم بار کردند

دوباره با لعابی رنگ وارنگ

برایم نسخه پیچیدند خالو

 

به من گفتند من را میپرستند

همیشه دوستم دارند و هستند

ولی از من که آیا دوستدارم

چرا هرگز نپرسیدند خالو؟

 

تنم آواره ی صحرا نمودند

دلم را زخمی دنیا نمودند

کشیدندم بروی خاک انگار

نمد بودم که مالیدند خالو

 

مرا با غصه سنجیدند و رفتند

مرا با درد تابیدند و رفتند

چو باباطاهرم عریان نمودند

مرا باغم پسندیدند خالو

 

همه شوق عروسک داشتم من

هنوزم حس کودک داشتم من

نپرسیدند از من حال و روزم

که انگاری نفهمیدند خالو

 

غرورم سخت کوبیدند و رفتند

به عشقم باز خندیدند و رفتند

برای سالهایم  تیره بختی

به روحم نیک پوشیدند خالو

 

جوانی ام همه بی تاب بگذشت

چو فریادی به زیر آب بگذشت

تورا امشب از آنرو دوست دارم

شنیدی آنچه نشنیدند خالو

 

مرا باغصه همدم آفریدند

مرا مثل محرم آفریدند

محرم بودم و یک ماه ماندم

بساطم زود برچیدند  خالو

 

*****



تاريخ : سه شنبه شانزدهم آبان 1391 | 14:56 | نویسنده : مهدی
 

خیالات خودش را خسته و بی حال می بافد
به یاد کودکش امشب زنی که شال می بافد

زمستان فصل مرگ آرزو هایش رسید اما ...
نشسته با دلی از عشق مالامال می بافد

به یاد گونه های سرخ طفلش سخت می گرید
و در پایین شال او دو سیب کال می بافد

تجسم می کند لبخندهای دلربایش را
و بر لبهای شالش دانه دانه خال می بافد

و می داند که هرگز مرگ پایان کبوتر نیست
کبوتر بچه ای را با هزاران بال می بافد
...

گل پونه، گل شب بو، بخواب ای ماه غمگینم ...
و رشته رشته لالایی میان شال می بافد

بسکه این شعرو دوس داشتم

ولی نمیدونم از کیه...



تاريخ : شنبه بیست و نهم مهر 1391 | 14:31 | نویسنده : مهدی
 

 خاطرت  هست  گل  شاعر میمندی تو

 دختر ناز منی ،خوب و هنرمندی تو؟

 

 بسکه با ذوق خودت شهد وشکر  میباری

 همچو کندوی عسل ،مثل    سر قندی تو

 

خاطرت هست  دلم خورده به مهرت پیوند

 همچو مرجان به صدف بر سر پیوندی  تو

 

 خاطرت هست که وقتی به غزل می آیی

 در صف      قافیه  ها   مبداٌ   لبخندی  تو؟

 

 خاطرت هست که با جلوه ی معصوم نگاه

 درٍب  غم ،روی  نگاه   همه می بندی  تو

 

 نازنین ای همه ی عشق،همه دل خوشیم

 دوستتت دارم و دانم که هنرمندی تو....

 

====



تاريخ : جمعه چهاردهم مهر 1391 | 1:34 | نویسنده : مهدی

مدتی هست که ما نیز  گرفتار   توایم

روز و شب چشم براه سر بازار توایم

 

تو مرادی و  مریدیم  و سراپا  عشقی

یوسف مصری و ما نیز خریدار توایم

 

شانه بر تار دو زلفت مزن ای خانه خراب

که پریشان  همه  شب  هم نفس تار  توایم

 

کار دلجویی  یاران  دگر تعطیل  است

چون پی دلبری و گیر تو در کار توایم

 

هی مرا منع نمودند  ز کویت همه روز

این عیان بود که ما طالب دیدار توایم

 

کم مرا خواهی و بسیار  تورا می خواهیم

کم بخواهم   که  همه  در  پی  بسیار توایم

 

تو  بیا  کوک  بکن  ساز  دل  مستان را

اندک اندک همگی جمع هوادار توایم

 

نغمه ساز تو  تا  محفل  شیراز  رسید

من یک عالمه غم حافظ اشعار توایم

 

می طلب کن که بریزیم که خوشتر بزنی

ما که عمریست در این دایره پرگار توایم

 

شعر گفتی که مرا از سر خود  بازکنی

بخدا   تا  ابد     الدهر   گرفتار   توایم

 

تو عزیز دل  دلجوی  و  گرفتار  دلی

من و ویرانه ی دل نیز  گرفتار توایم

 

=====

 



تاريخ : پنجشنبه سیزدهم مهر 1391 | 10:17 | نویسنده : مهدی

مینویسم از بهارت ای سر اندر پا بهاری

مینویسم از خزانم با  غم چشم انتظاری

 

روبروی آ ینه با اشک هایت قصه گفتم

میکنم با خاطراتت چشم را آئینه کاری

 

حرفها دارم برایت بغض ها دارم بخوانی

میسرایم  گر که حتی رغبت خواندن نداری

 

صد هزاران جای پا از اشک هایم میگذارم

تا چو باران زیر باران همچنان باران بباری

 

میشمارم خاطرات خوب ایامی که طی شد

خاطرات خوبمان  آیا تو گاهی میشماری؟

 

گر چه «دلجو»خاطراتش تلخ بود از روزگارش

این دو بیت از شعر شیرینش بماند  یادگاری

 

======



تاريخ : پنجشنبه سیزدهم مهر 1391 | 10:12 | نویسنده : مهدی

 با دلم جوری و جورت بشوم یا نشوم ؟

غرق امواج   عبورت بشوم یا نشوم ؟


همچو خورشید به بنیاد دلم تابیدی

سر خوش از جلوه ی نورت بشوم یا نشوم ؟


چلچراغیست مرا چهره ی رخشان تویار

غرق سیمای بلورت بشوم یا نشوم....؟


چند گاهیست که پامال غرورت شده ام

باز پامال غرورت بشوم یا نشوم ؟

همچو مهتاب ز من دوری و من میپرسم

راهی محفل دورت بشوم یا نشوم ؟



توصبوری و دل سنگ کنی آب ،ولی

جان من سنگ صبورت بشوم یا نشوم ؟

 

شعر و شور تو که دلجو همه را میسوزد

عاشق شعر و  شعورت بشوم یا نشوم ؟

 

 ======



تاريخ : دوشنبه دهم مهر 1391 | 2:30 | نویسنده : مهدی

 

مرا هرگز نفهمیدند خالو

مرا هرگز سنجیدند  خالو

برایم باغبانی را گرفتند

گل عمر مرا  چیدند خالو

 

زمانی عشق تکتاز دلم بود

محبت چلچراغ محفلم بود

پرستوهای عشقم راپراندند

همه زین خانه کوچیدند خالو

 

دلم بتخانه ی آمال او بود

وجودم تا نهایت مال او بود

میان سجده و ذکر  قنوتم

بتی دیگر پرستیدند خالو

 

نشانم باغ گل دادند روزی

مرا درچاله هل دادند روزی

برای کیک میلادم گلی زرد

کنار سفره ام چیدند خالو

 

بهار من خزان کردند و رفتند

دلم آتشفشان کردند و رفتند

بهار چشمهایم گشت  ابری

برایم سخت باریدند خالو

 

دوباره آمدند اصرار کردند

دو باره راه خود هموار کردند

دوباره با لعابی رنگ وارنگ

برایم نسخه پیچیدند خالو

 

به من گفتند من را میپرستند

همیشه دوستم دارند و هستند

ولی از من که آیا دوستدارم

ز من هرگز نپرسیدند خالو

 

دلم آواره ی صحرا نمودند

تنم کوبیده ی دنیا نمودند

کشیدندش بزیر دست وپاها

نمد انگار  مالیدند خالو

 

مرا با غصه سنجیدند روزی

مرا با درد تابیدند روزی

چو باباطاهرم انگار دیدند

مرا باغم پسندیدند خالو

 

همه شوق عروسک داشتم من

هوا ی بادبادک داشتم من

نپرسیدند از من کودکم را

که انگاری نفهمیدند خالو

 

غرورم سخت کوبیدند و رفتند

نگاهم را نسنجیدند و رفتند

برای سالهایم از محرم

لباسی نیک پوشیدند خالو

 

جوانی ام همه بی تاب بگذشت

چو فریادی به زیر آب بگذشت

تورا امشب از آنرو دوست دارم

شنیدی آنچه نشنیدند خالو

 

مرا باغصه همدم آفریدند

مرا مثل محرم  آفریدند

محرم بودم و یک ماه از سال

بساطم زود برچیدند  خالو

 

*****



تاريخ : سه شنبه چهارم مهر 1391 | 21:54 | نویسنده : مهدی
 

آمدی لیلا ... کمی  دیر آمدی

در غیاب یار دلگیر آمدی

 

آمدی لیلا...  بهاران  رفته اند

لاله ها از جویباران  رفته اند

 

آمدی لیلا ...چمن بی لاله شد

کهکشان عشق بی دنباله شد

 

آمدی دیگر هوای عشق نیست

توی این کوچه نوای عشق نیست

 

نیست آن قلبی که دنیا میگرفت

از شما با عشق  امضا میگرفت

 

آن صفا و حرمت دیرینه نیست

آن نگاه شور در آئینه نیست

 

راستی ماندست در جانت هنوز؟

خاطر دیدار یارانت هنوز؟

 

شعر هاشان را برایت خوانده اند؟

جمع یاران در خیابان مانده اند؟

 

آن خیابان عالمی احساس داشت

لحظه هایش بوی عطر یاس داشت

 

آنکه دل بر جمع ما پیوست  هست؟

راستی آن کوچه ی بن بست هست؟

 

کوچه در آن روز حال عشق داشت

جویبار آنجا زلال عشق داشت

 

مهربانی های تو بالنده است

خاطرش تا هست دلجو زنده است

 

تک تک حرف دلت بشنیده ام

از کامنت خالی ات فهمیده ام

 

در سپیدی گر چه همچون برف  بود

لیک لبریز هزاران حرف بود

 

رد یاران را به پی گیر آمدی

آمدی لیلا... ولی    دیرآمدی

=====



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391 | 14:2 | نویسنده : مهدی

  نظری به سوی ما کن زصفا و مهربانی

که  دل  شکسته ی  ما  بخدا  گناه  دارد

 

سر دیدنت  ندارم، نگشوده ای چو راهی

بخدا    مسیر  دلها  دو  هزار  راه   دارد

 

به   هوائی    زلیخا  اگرم   که  چاه   باشد

سر خود کنم به چاهی که هوای ماه دارد

 

من و کودک  خیالم ،تو ببخش  مهربانم

دل کودکانه ی    من  اگر  اشتباه  دارد

 

دل من به پای شعرت ، ز طپش فتاده امشب

نکند      به   گاه  وصلت  سر  ایستگاه  دارد


 

چه شود ز ناز مهرت  بنوازی آنگه گاهی

به هوای چتر زلفت سر جان   پناه دارد

 

تو   چو  صبح   پر صفایی    بنواز   باغ  دل  را

چه خوش است تا که «دلجو»سرصبحگاه دارد

=====



تاريخ : دوشنبه ششم شهریور 1391 | 13:28 | نویسنده : مهدی

تو نرو از پیشم
مشٍکن قلب مرا...
گر که از دیده روی...
مطمئن باش که از دل نروی..



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ششم شهریور 1391 | 13:17 | نویسنده : مهدی
نشنوم گویی که حالم  خوب  نیست
جز تو پیشم هیچکس محبوب نیست

رو  نگیر  از  من  که   میخواهم  تورا
هیچکس پیشم چو تو محجوب نیست



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 | 22:44 | نویسنده : مهدی
 

  

 

شکفته گلبن ذوق من ازفسانه ی اسفند

دمیده   مهر   فروزنده   از کرانه ی اسفند

طلوع بیست وچهارم ، فروغ  میلادش

به دفترم زده پیوند جاودانه ی اسفند

به شوق غنچه ی خوش منظر الیسایم

که رسته ازگلٍ من در زمانه ی اسفند

شکفته غنچه ناهید  همدم شب  عید

به پای سبزه ی غرق جوانه ی اسفند

همیشه همدم این روزبا بهانه ی عشق

به اشک شوق  بخوانم ترانه ی اسفند

هماره  در دل   من بذر  عشق میکارند

طلوع ماه دی و بزم شاعرانه ی اسفند

به نوه  عزیزم...الیسا....

 



تاريخ : دوشنبه نهم مرداد 1391 | 13:41 | نویسنده : مهدی

در شب زلف تو مهتاب تو را میخواهم

تشنه ام در ظلمات آب تو را میخواهم

تن تو مثل غزلهای خوش حافظ و ،من

شاه  بیت  غزل  ناب تو  را  میخواهم



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه هفتم تیر 1391 | 0:7 | نویسنده : مهدی

کاش میشد که بخوانند ز پیشانی من

قصه بی سر و سامانی و حیرانی من



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه یکم تیر 1391 | 13:44 | نویسنده : مهدی

وختی  که کٍتر سیٌوٌ   رو تًشٌو   غٌلغٌل میکنه ...

 سی یه استکان چُای  دَست و پامون شُل میکنه

وختی عطرش می پیچه تو منزلو، زیر کًپًرو ...

 غنچهً  خنده  یواش  رو  لُپامون گُل میکٌنه

کم کمک ، جار میزنی دور و برت چٌای بٌخٌورن
یکیشون  خٌسًه میا  ، خیش با  تراکتول میکنه

وختی ذالبک میرسه،چٌای میخوره،جون میگیره
سیگاری تًش میزنه، هٌوی جار عًبدُل میکنه

باغچه ی سیفی  داره   اوبر تره  شاسًن قیا ...

با تَرکتول تا  پسین شارِ سًر تُل میکٌنٍه

وختی تٌرکا رد میشن،ترکی که بلغٌور میکنه

 بخالش «مًن سًنه قُربان» پیش شنگول میکنه

یهٍ باغی با  زور گرفته  سی خودش مثل اوسا
میشینه قضاوتش سی سنگ و کٌنگل میکنه....

میا رو گرجه فرنگیاش پلاستیک میکشه

بخالش بادنجوناش زمستونم گل میکنه..

میا آمپول میزنه پای خیارا فکر میکنه

خیارا موز میکنن،موزا تر و تٌل میکنه

پاک ملًت شیمیایی میکنه با خیاراش

نمیگو پس مٌل مردوم ، پر دوشپٌل میکنه

میگو اَی بارون بیا ایجور میشه،اوجور میشه ...

همی جا   تا روغٌونُو   پُر گٌل  و سٌنبل میکٌنهٍ

میگو اٌی بارون بیا شکوفه های بٍه و سیب
مث نسترن هامون پُر چال  بٌلبل میکٌنه...

میگو اًیٌهٍ بارون بیا   دخترای عشایری...
گردن بزغاله ها شٌ سینه ریزه  گُمپُل میکنه...

میگو بارون بزنه تاجرامون  جٌون میگیًرن
مٌشتری پیش بٍبُوُ سًر جیباشو شُل میکنه...

میگو ای بارون نیا ،هر جایی که، چاه بٍکًنید
جای اٌوُ ،دول مقًنی ها پٌر از سٌل میکنه...

میگو  بارون نزنه  مُندٌو و بابک که داریم
بقیه  عاقلایم  یواش  یواش  خُل میکنه...

آخُرش ای جُور بٍمُونه ، اٌیٌهٍ  بارون نًزنه....
همه مون ،روم به دیوار ،ک..خل و مُنگل میکنه...

=====

طنز مشترک با آقا سعید ...

 



تاريخ : پنجشنبه یکم تیر 1391 | 0:20 | نویسنده : مهدی

روی ماهت را نمی بینم ولی چشمان من

روی عکس همچو ماهت باز باشد نازنین

رمز و راز عشق و مستی می تراود چشم تو

چشم تو سر چشمه های راز باشد نازنین

حس خوب قمری دل بعد اشعارت فقط

دائما در لذت پرواز باشد نازنین

انتهای واژه های با صفای رحمتی

عشق در انجام تو آغاز باشد نازنین

مرغ عشق سینه ما در هوای روی تو

مست اشعار تو در ایجاز باشد نازنین

دیده ام در حیرت از زیبایی سرشار تو

شرم دارد چشمهایش باز باشد نازنین

=====



تاريخ : پنجشنبه هجدهم خرداد 1391 | 14:53 | نویسنده : مهدی
از دیروز ....

=====

تاامروز...

======

شکفته گلبن ذوق من ازبهانه اسفند

دمیده  مهر فروزنده  از کرانه  اسفند

طلوع بیست وچارم، شکوه میلادش

به دفترم  زده  پیوند  جاودانه اسفند

همیشه همدم این روزبا بهانه عشق

به اشک شوق  بخوانم ترانه اسفند

به شوق غنچه خوش منظر الیسایم

که رسته ازگل من در زمانه  اسفند

شکفته گلبن ناهید همدم شب عید

به پای سبزه  غرق  جوانه   اسفند

همیشه در دل من بذر عشق میکارند

طلوع  ماه  دی و بزم دخترانه اسفند

 دلجو میمندفارس



تاريخ : دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 | 0:3 | نویسنده : مهدی

در سوگ ایرج...

آن «سینه چاک»امروز ،زین قلب تنگ هم رفت

در بزم «پشت وخنجر» چون مرد جنگ هم رفت

«تاراجٍ» ،«برزخی » داشت در سینه ی زلالش

آن «کوسه جنوب» از بحر  نهنگ هم رفت

آن «بیقرار» عاشق ، در کوی  «سام ونرگس»

 چون «طوطیا»ی چشمان عاری ز رنگ هم رفت

در«کوچه مردها»ی شبهای «بی نشان»ش

با«داغ ننگ»آمد بی داغ ننگ هم رفت

«دلجو»چکاند اشکی با «نقره داغ» و گفتا...

با «حکم تیر» آخر  «مهدی پلنگ» هم رفت

====

دلجو میمند فارس



تاريخ : سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 | 10:28 | نویسنده : مهدی

سلامی از  بلندای  محبت

به آنانی که ناز  و مهربانند

به آنانی که با قلبی مصفا

شفیق و مشفق وآرام جانند

***

به آنانی که در بزم محبت...

چو آیینه دمادم روبروتند

اگر چه نای فریاد زمانند

ولیکن آبشاران سکوتند

***

به آنانی که همچون گوهر عشق

غریق محنت دریای خویشند

چو مجنون در بیابانهای احساس

همیشه در پی لیلای خویشند

***

دلجو میمند فارس



  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ